وقتی صدای پای پدر را که به خیمه نزدیک می شد،شنیدم،بیرون دویدم.فکر کردم حداقل به خاطر علی کوچکمان آبی به پدر داده اند.اول به لب های بابانگاه کردم .همچنان خشکیده وداغمه بسته بود وترک برداشته .نگاهم که به دست پدر افتاد ماندم،دریک قدمی پدر بودم ولی نمی توانستم تکانی بخورم.
از دست بابا قطره قطره چیزی برزمین می چکید که سرخی اش را باور نکردم.به خود آمدم،نگران شدم .آرام آرنج پدر را لمس کردم و پرسیدم:پدر جان !چه شده؟! زخم برداشته اید ؟!
پدر جوابی نداد.تنها نگاهم کرد.چشم هایش برق همیشگی را نداشت.پلک هایش را بست.دیگر صدای هیاهوی سپاه دشمن را نمی شنیدم.تنها دو صدا در سکوت دشت به گوش می رسید.صدای قطره های خون که از دست پدر می چکید،وزمین تشنه و ترک خورده آنها را در کام خود می کشید.،وصدای نفس های پدر که مثل همیشه آرام و منظم نبود.
فهمیدم.بی اختیار اشک هایم سرازیر شد.دست هایم را بر شانه پدر گذاشتم و به قنداقه علی خیره شدم.تیری بلند برگلوی او نشسته بود.