عشق :یکی از صمیمی ترین و مورد اطمینان ترین یاران دل که دائما زیر پای دل می نشیند که ای بابا:این عقل هم اصلا بدرد نمی خورد .البته عشق دارای دو نوع است ،عشق کاذب و عشق واقعی .
خیلی اوقات عشق کاذب با گریم جانانه ای و تقلید از عشق واقعی دل را می فریبد وحسابی دل را توی دردسر می اندازد.اینجاست که عقل از موقعیت سو استفاده کرده ،دل را بابت نصیحت های دوستانه قبلی اشسرزنش میکند.
(حسن ایزدی )
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 0:47 توسط ایزدی
|
هنگامی که اولین قدم های خویش را در جهان عشق میگذاریم گاه آنچنان محصور زیبایی های آن میشویم که فراموش میکنیم اصل عشق را دریابیم. عشق همیشه نزدیکتر از آنچیزیست که قابل تصور باشد. یکی از ویژگی های انسان جستجو کردن در دور دستهاست در حالیکه از زیبایی های نزدیک خود غافلیم. آیا هنگام ورود به ساحت مقدس عشق در ابتدا اطراف خویش را به درستی نظاره گر بوده ایم؟ چه زیباست که اول دریافت کننده ی نگاه عاشقی باشم که هر لحظه بدون هیچ چشم داشت عاشقانه ما را با احساس زیبای خویش لبریز از لطافت میکند بیاییم دستان پر سخاوت عشق را در دست بگیریم و به زیبایی به روی محبوب لبخند بزنیم. بیاییم ما نیز محصور شده ی عشق او باشیم و خود را در وجود نگار متجلی سازیم. بیایم به نگاه عاشقش عمیقتر نظر کنیم و با لبخندی از سر مهر پاسخگوی عشق بیکرانش باشیم. ابتدا چشمها را شسته و اطراف خویش به زیبایی بیننده باشیم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 1:31 توسط ایزدی
|
ارديبهشت از راه رسيده بود . هوا پاك و مطهر مثل حرير روي گلها گياهان دور كليسا نشسته بود و صليب روي كليسا خو دنماييي ميكرد . گيلاسهاي كال روي درختها مثل گويهاي روي درخت كريسمس ميموندن گلهاي ميموني با رنگهاي دل فريبشون صف كشيده بودن آنا از اين همه زيبايي متحير شده بود و مثل گرسنه اي با اون چشم هاي روشنش همه رو ميبلعيد با اينكه خيلي كوچك بود ولي خوب درك ميكرد خوب ميفهميد . پله هاي كليسا خيلي بلند بود و آنا به سختي ميتونست از اون بالا بره پاهاي كوچيكش خيلي كوچكتر از اون بود كه به سرعت از پله ها بالا بره . در بزرگ كليسا با قوسي كه در دو طرف داشت آدم رو ياد باغهاي بهشت مي انداخت در چوبي كه با دقت زيادي دو فرشته حلقه بدست در حال پرواز روش حك شده بود آنا هميشه خودشو جاي اون فرشته ها حس ميكرد در كليسا رو با دستاي كوچيكش به داخل فشار داد و وارد كليسا شد محوطه جلوش تاريك بود دو رديف صندلي چوبي پشت سر هم روي زمين ميخ شده بود و يك راهرو كوچك رو تشكيل ميداد آنا جلوتر رفت در جلوي كليسا زير مسيح مصلوب شمع روشن شده بود شمع هاي بزرگي كه با شعله زرد خودشون چهره مسيح رو روشن ميكردن آنا دوست نداشت مسيح رو تو اون حالت ببينه روي صليب و درحالي كه دست و پاهاش به صليب ميخ شده . دوست داشت مسيح هم مثل فرشته هاي دور ديوار آزاد پرواز كنه . زير صليب ايستاد زانو هاشو روي زمين گذاشت و دست هاي كوچيكش رو به هم فشرد چشماشو بست و به فكر فرو رفت توي فكرش مسيح رو ديد كه خودشو از صليب آزاد ميكنه رفت و كمكش كرد چهره مسيح خيلي دوست داشتني بود مهرباني تو صورتش موج ميزد موهاي پريشون و بلندش روي شونه هاش ريخته بود و چشماي آبي نافذش آدم رو ياد دريا مي انداخت لباسهاي بلند سفيدش بوي عطر مريم ميداد . مسيح دست آنا رو گرفت و با دست ديگه اونو نوازش كرد آنا توي نور غرق شده بود گرماي دستان مسيح وجودش رو گرم كرده بود مي خواست بغلش كنه اما يه چيزي مانع ميشد يه حس غريب نميزاشت بيشتر بهش نزديك بشه مسيح حرف نميزد تبسمي بر لب داشت و به آنا نگاه ميكرد با هم راه افتادند به طرف جايي ميرفتن كه قبلا صليب بود ولي حالا داشت نور ازش بيرون مي اومد . فرشته هاي روي ديوار هم زنده شده بودن همه داشتن پرواز ميكردن و مشت مشت گل ميريختن . وارد نور شدن اوه چقدر زيبا بود خيلي شيرين مثل شكلتهاي عسلي كه مادر آنا براي عيد پاك درست ميكرد خيلي زيبا مثل سينه ريزي كه مادر به سينه ميزد خيلي گرم مثل آغوش مادر وقتي آنا شب قبل از خواب بغلش ميكرد . درخت هاي آلبالو و گيلاس ميوه هاي سرخ خودشونو مثل گوشواره هاي عقيق يمني به خودشون آويزون كرده بودن درختاي سيب با اون سيب هاي قرمز درشتشون و گلابي ها با اون شكل خنده دارشون باغ رو پركرده بودن زير پا چمن صاف و يك دستي پهن بود كه مثل پر قو نرم و راحت بود . آنا دست خودش رو از دست هاي مسيح آزاد كرد و روي چمن دراز كشيد بوي تازه چمن بينيش رو پر كرده بود پرتوهاي آفتاب پاره پاره روي گونه هاي سفيدش مينشست ولي اذيتش نميكرد ابرهاي سفيد پراكنده توي آسمون آبي به شكل هاي مختلف در مي اومدن . انا با چشم هاش دنبال مسيح گشت اون هم كنار آنا دراز كشيده بود خواست چيزي بگه كه يكهو صداي شنيد .... دختر كوچولو اتفاقي افتاده .. چشماشو باز كرد همه جا سياه شد با وحشت از جا بلند شد مسيح مصلوب به صليب بود و پير مردي با كلاه سفيد جلوش ايستاده بود . آنا گفت اوه پدر من الان با مسيح بودم دستم رو گرفت و به باغي برد كه خيلي زيبا بود . پدر خنديد حتما خواب ميديدي اما كار درستي نيست كه آدم توي كليسا بخوابه بهتره زود تر به خونه برگردي . آنا احساس كرد چيزي تو جيبشه دستشو تو جيبش بر يه گيلاس درشت تو دستش بود اونو به پدر روحاني نشون داد ديدي گفتم مسيح منو به يك باغ زيبا برد ... پدر با تعجب نگاهي به گيلاس انداخت و گفت : هرچه زود تر اينجا رو ترك كن و بدون پدر مادرت هم اينجا نيا اين حرف ها رو هم نزن گناه داره تو كه نميخواي مسيح از دستت ناراحت بشه . مسيح بچه هاي دروغ گو رو دوست نداره . آنا بغضش گرفته بود گفت اما من دروغ نگفتم من مسيح رو ديدم دستاي منو گرفت من اونو ديدم ... پدر درحالي كه دست آنا رو به شدت گرفته بود اونو از كليسا بيرون برد و در كليسا رو بست . آنا گيلاس رو تو دهانش گذاشت و مرتب ميگفت من ميدونستم مسيح زندس من ميدونستم اون به صليب بسته نشده .......
نویسنده : ف کوشش
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:57 توسط ایزدی
|