عطشی سرد سرم را به هوا داد.
دلم گرم و سرم سوز و لبم گفت:
«به اين گرمی و اين شور کجا ميکده يابی؟
هراسان ز تمنّای عذابش به جوابش<
سرم خواند:
که « بايد به سفر رفت.
خوشا ناز بنفشه، لبِ لاله، تبِ شبنم.
ازين باديه بايد که به بستانِ دگر رفت.»
دلم گُم شده در چرخش و تابش،
بسی غرقِ تماشای جگر زلفِ دو تابش
به سرم گفت:
«چه يابی به ازين سرخی و زردی؟
نَشايد همه شادیِ جهان را به چو دردی.
همه سرخیِ گُل دوز و نقابست.
مرا بر رخِ سرخاب تماشا چه ثوابست؟
بمان کين دلِ ديوانه دگر مست و خرابست.»
سرم ماند و دلم بارِ دگر غرقه ی آن شعله افسون.
همی مانده که «اين خواب و سرابست؟
يک جرعه ازين شعله ی گلگون مرا حسرت وخوابست.
بنوشم همه آن باده ی نابش.»
و تنم رفت.
هم آغوشِ تنِ صاحبِ جان شد.
همه بال و پرم در بر او شعله نشان شد.
كودكي كه آمادة تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد
: « مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟»خداوند پاسخ داد
: « از ميان بسياري از فرشتگان ،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد .»اما كودك مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه
.ـ اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند
.خداوند لبخند زد
: « فرشتة تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود .»كودك ادمه داد
: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»خداوند او را نوازش كرد و گفت
: « فرشتة تو ،زيباترين و شيرينترين واژههايي را كه ممكن است بشنوي ، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني .»كودك با ناراحتي گفت
: « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ » خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت :« فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني .»كودك سرش را برگرداند و پرسيد
: « شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟ »ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
.كودك با نگراني ادامه داد
: « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود .»در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد
. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد : « خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد .»خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد
: « نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»