تبليغاتX
.::. نمیدونم شاید .::.

چه تلاشی می کنم که روزها و هفته ها هر چه زودتر بگذرند و برسم به آخر هفته و ماه ...

راستی ؛ این را که می خواهم زود بگذرد ، ایا همان عمر عزیز نیست ؟!!!

چه ارزان فروش بیچاره ای هستم من !!!

*********

هیچ وقت به این فکر کردید که خورشید فقط یه بهانه برای سرگرمی ما آدمهاست ؛ اون تاریکیه که اصله ...

ممکنه روزی تمام خورشیدهای عالم خاموش بشوند اما تاریکی هرگز خاموش نمی شه . پس روز شبیه اسباب بازیه کوچکی می مونه که آدمی قراره در آن و با آن سرگرم شود ...

اما شب ، زمان خداست ، زمان ما آدمهاست . زمان سکوت ، زمان تاریکی ، زمان رشد گیاهان ، زمان تخم ریزی ماهیان ، زمان عشق بازی شته ها ، پروانه ها و زمان هر چیز و همه چیز و هیچ چیز ِ این عالم که قرار نیست ما ببینیم .

بر ورق رفته ها:

کاری که دارم امروز میکنم خیلی مهمه. چونکه دارم بابتش یک روز از عمرم را میدهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 1:24 توسط ایزدی |

اغلب مردم پيوسته ناله مي كنند كه چرا زندگي مواهب خود را از آنان دريغ داشته است؟!

آنان متعجبند كه چگونه من پيوسته شادم، در حاليكه زندگي بخيل و ستمگر است؟!!

آنها نميدانند كه شادي من  به خاطر خود زندگي است و نه آنچه از زندگي مي ستانم.

زندگي براي من شمعي كوته عمر و زود گذر نيست بلكه ، مشعلي است كه مايلم پيش از تسليم آن به نسلهاي آينده، هر چه فروزانترش سازم

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 1:0 توسط ایزدی |

گاهي اوقات افرادي وارد زندگيتان مي‌شوند و شما بلافاصله متوجه مي‌شويد كه آنها به دليلي آنجا بوده‌اند.

براي اين كه به نوعي منظوري را برسانند، درسي را به ما بدهند يا كمك كنند تا بفهميد و بدانيد كه هستيد و چه كسي مي‌خواهيد بشويد.

شما هرگز نمي‌دانيد اين افراد چه كساني مي‌توانند باشند. اما همين كه چشمتان به آنها مي‌افتد، همان لحظه متوجه مي‌شويد كه آنها در زندگي‌تان به صورتي اساسي تأثير خواهند گذارد.

گاهي اوقات وقايعي برايتان اتفاق مي‌افتد كه در آن لحظه به نظرتان وحشتناك، دردناك و غيرمنصفانه مي‌رسد اما با تأمل و تفكر تشخيص مي‌دهيد كه بدون غلبه كردن برآن موانع شما هرگز نمي‌توانستيد به نيروي بالقوه، قدرت، اراده و يا شجاعت خود پي ببريد.

هر چيزي به دليلي اتفاق مي‌افتد. هيچ اتفاقي شانسي يا تصادفي نيست. بيماري، عشق، لحظاتي كه حقيقت فراموش مي‌شود، حماقت‌هاي محض و همه براي آزمايش محدوده روح ما اتفاق مي‌افتند.

بدون اين امتحان‌هاي كوچك، زندگي شبيه جاده همواره يكنواخت، مستقيم و صافي مي‌شد كه علي‌رغم امن و راحت بودن، كسل كننده و كاملاً بي‌معني مي‌بود.

افرادي كه شما ملاقات مي‌كنيد، بر زندگي‌تان اثر مي‌گذارند. موفقيت‌ها و شكست‌هايي كه تجربه مي‌كنيد مي‌توانند شخصيت شما را بسازند. از تجربيات بد مي‌توان درسهايي آموخت. در حقيقت اين مهم‌ترين تجارت هستند. اگركسي به شما صدمه بزند، به شما خيانت كند يا قلبتان را بشكند، آنها را ببخشيد چرا كه به شما كمك كرده‌اند كه درباره اعتماد بياموزيد و در مورد اين كه دريچه قلبتان را به روي چگونه افرادي مي‌گشاييد، محتاط عمل نماييد.

اگر كسي شما را دوست داشته باشد، آنها را بدون قيد و شرط دوست داشته باشيد نه تنها براي آنكه شما را دوست دارند، بلكه به خاطر آن كه به شما ياد مي دهند دوست داشته باشيد و چشم‌ها و قلبتان را به روي چيزهاي كوچك بگشاييد.

هر روزتان را به حساب آوريد. قدر هر چيزي را بدانيد كه ممكن است ديگر هرگز نتوانيد دوباره آن را تجربه كنيد. با مردمي كه هرگز قبلاً با آنها صحبت نكرده‌ايد سخن بگوييد و در عمل شنونده باشيد.

رها و آزاد باشيد. انتظارات‌تان را بالا ببريد. سرتان را بالا نگه داريد چرا كه اين حق و شايستگي را داريد. به خود بگوييد كه شخص بزرگي هستيد و به خود ايمان داشته باشيد، چرا كه اگر به خودتان ايمان نداشته باشيد، هيچ كس ديگري هم به شما اعتقادي نخواهد داشت زندگي‌تان را خودتان بسازيد

بر ورق رفته ها:

وقتی اعتباروآینده ات را درمیان چهارگزینه جستجو میکنی !

این نکته رافراموش نکن...

که برای ماندن در قاب اطرافیانت

                نیازی به درصد بالانداری

                                       دوست پشت کنکوری من !!!             

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 22:46 توسط ایزدی |

 

نميدونم از كجا شروع كنم يا از چي يا از كي بگم خيلي سخته كه آدم بخواد چيزي بنويسه كه

بقيه بخونن من قبلا هم نوشتم اما براي خودم براي دلم و براي تنها سنگ صبورم كاغذهميشه يگانه همراهم قلم بوده كه توي دستهاي لرزانم هر وقت كه خواستم چرخيده و روی صفحه ي سفيد رقصيده و تمام حرفاي نگفته و اشكاي نريخته و فريادهاي نزده ام را با تمام قدرت و پافشاري حك كرده حالا كه فكر ميكنم مي بينم من بيشتر ,غمهام را نوشتم و لحظه هاي سختي زندگي را جاودانه كردم اما از حالا ديگه نميخوام اينطوري باشه مي خوام غصه هام رو فراموش كنم نمي گم صد در صد ميتونم اما اگه نصفش هم عملي بشه تازه مي شه بگيم كه داريم زندگي مي كنيم از فردا نه همين الان ميخوام سفرم آغاز كنم ميخوام از پوچي به زندگي برسم از نااميدي به اميد و از خستگي به عشق به دوباره نفس كشيدن .پس من مسافرم هم سفر آماده اي؟

در دل من چيزي است

                    در دل من چيزي است

                               مثل يک بيشه نور, مثل خواب دم صبح

 و چنا ن بي تا بم که دلم مي خواهد 

                                   که دلم مي خواهد 

                                                          که دلم مي خواهد 

                                                                                          بدوم

 بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه 

 در آن دور آوائی است که مرا مي خواند 
 

بر ورق رفته ها:

آب گل آلود وقتی آرام شود, زلال میگردد

Ira Progoss                                                                         

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 0:52 توسط ایزدی |