از امروز به بعد مطالبم کمی فرق میکنه با قبل(البته واسه تنوع
)
امیدوارم خوشتون بیاد![]()
اگه شخصي به شما محبت و احساس مسئوليت در قبال شما داشت، عاشق باش
اگه عاشق بود فقط بخاطر شما، دوسش داشته باش
اگه دوست داشتنش واقعي بود ، بهش علاقه نشون بده
اگه علاقه داشتن واقعي بود، فقط بهش لبخند بزن
اگه تو زندگي اشتباه كردي ، اعتراف كن
اگه اعتراف كردي ، التماس كن
اگه التماس كردي ، زندگي كن
اما هيچوقت عشق رو گدائي نكن كه بدترين كاره دنياست
چون عشق يعني آزادي رهائي پس نميشه انو گدائي كرد بايد اونو طلبيد
نكته امروز :
ما به این جهان فرستاده نشده ایم تا کاری را انجام دهیم که نتوانیم در آن عشق خودمان را بگنجانیم.
John Ruskin
فریاد زدند
خسته اند از به اسارت كشيدن سايه ها
چون به نواي سايه گوش دادم
ديدم,از ته قلب مي خندد
او حتي سنگيني زنجير را هم حس نكرده بود
چه بي خيال!!!
قصه غربت و سرگردونيامو ، براي پنجره ها زمزمه کردم
هم نفس با شبهاي ابري و دلتنگ ، غصه هامو بي صدا زمزمه کردم
دنبال يه نيمه گمشده بودم که با هم يه سيب کامِلو بسازيم
دنبال حريفي بودم که من و اون ، زندگيمونو به پاي هم ببازيم
يه ستاره ام يه ستاره غريبه ، گوشه يه کهکشون بي نهايت
راهو گم کردم و تنها ، وسط يه آسمون بي نهايت
گشتن و گشتن و تا هميشه گشتن ، به همه پنجره ها سرک کشيدن
قصه من و تو مثل مهر و ماهه ، جستجو حتي براي نرسيدن
تو منو همينجوري مي خواستي تک و تنها ، با نگاهي که غريب و بي نصيبه
دنبال يه نام آشنا مي گردم ، من همونم من همونم ای غریبه
خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم ...
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني ؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »
لبخندي زد و پاسخ داد :
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤا ل كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟ »
خدا جواب داد :
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند »
« اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند »
« اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند »
« اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند »
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم :
« به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند ؟ »
خدا پاسخ داد :
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند »
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند »
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است »
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند »
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند »
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند »
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم »
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟ »
خدا لبخندي زد و گفت :
« فقط اينكه بدانند من اينجا هستم »
« هميشه ... »
آدرس جدید من