تبليغاتX
.::. نمیدونم شاید .::.

  به صدای قلبم گوش کن

  دیگر نای صدا کردن ندارد ...

  وقتی به حرف هایت فکر میکنم   مرا به دنیای پنهان خود میبرد

                                     امشب میخواهم با یاد قشنگ تو شاد باشم

                    میدانم که نگاهت پاک تر از آب روان و دلت چون آیینه است

                                          به خدای آسمانها :

                                         به قناری هایی که عاشقانه میخوانند

                                                           سپرده ام :

                                                  موسیقی انتظار سر دهند.

                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظات انتظار میتواند امید زندگی برای کسی باشد

و هم میتواند مرگبار ترین لحظات برای دیگری باشد

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 20:58 توسط ایزدی |

نبودن تو ...

و هجوم افکارات پراکنده ی منشأ گرفته از خاطرات نبودنهایت ، زندگيم را تماماْ تيره و تار می سازد.

احساسی ناشناخته ، احساسی که هرگز تجربه اش نکرده ام ، احساسی تلخ و تاريک ....

همين !

همين يک سطر توصيفی برای احساسم بود ، سطر کوچکی که معنی اش درياييست.

قطره های اشکی که پی در پی خودشان می آيند و می روند پی کارشان !

بدون هيچ بيننده ای ، بدون هيچ داننده ای .....

حتی تو !

تو هم هرگز نخواهی فهميد نبودنت مرگ است ، مرگی برای من ، منی که ديوانه وار دوستت داشتم ، دوستت دارم و دوستت خواهم داشت !

من و آن اتفاق غم انگيز در جاده ای با دو خط ، نه موازی ، بلکه شيبدار در حال حرکتيم ، حرکت به سوی وصل ، به سوی هم آغوشی ...

مرا بفهم ، عشقم را .... تمام احساسهای خوبم را .... همه را بفهم !

ای تو تنها اميدم !

ای تو معشوق خواستنی و يکی يکدانه ام !

حواست کجاست ؟! من با توام ، با تويی که بودنم با بودنت ارتباطی عميق دارد ، با تويی که بودنت دليل محکميست برای جاری شدن زندگيم به سوی نهايتی همگانی !

مرا درياب ، من محتاجم به تو ، من محتاجم به آغوشت !

من در قفس آهنی تنهايی محبوسم ،  ای بهانه ای برای زندگی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 17:57 توسط ایزدی |

داشت از بالا به پايين نگاه ميکرد، ماه رو مي گم.
محو اين همه جنب و جوش بود.
با خودش مي گفت چه خبر شده تا حالا آدمها رو اينقدر فعال نديده بودم!!
دلش مي خواست بدونه چه خبره؟
رو کرد به ستاره و پرسيد:
تو ميدوني چرا امشب زمين نورانيه و آدمها دارند جنب و جوش مي کنند؟
تا حالا نديدم که زمين اينقدر نور داشته باشه!!
به نظر نمياد اين نور فقط از چراغ هايي باشه که آدمها روشن کردند.
احساس مي کنم از قلب هر آدم يه نور بلند ميشه.
امشب انگار ديگه هيچ کس به من نگاه نمي کنه.
ستاره لبخند کوچکي زد و به ماه گفت:
امشب همه ي عاشق هاي دنيا عشقشونو بروز ميدند.
امشب همه ي آدمهايي که عاشقند با يک شاخه گل سرخ،
سراغ معشوقه ميرند و عشقشونو ابراز مي کنند و اونو خوشحال مي کنند.
آره! شايد امشب اونا به تو نگاه نکنند.
چون همشون عاشقند.
اما تو هم عاشقي داري که سالهاست داره هر شب نگاهت ميکنه.
هر شب براي اون نوراني ترين شبه و قلبش مال توه.
نگاه کن... ميتوني ببينيش؟ نزديکته و ...
ستاره ساکت شد.. تو چشماش اشک بود.
ماه که کاملا محو حرکت مردم بود از سکوت ستاره به خودش اومد.
برگشت چشماي خيس ستاره رو ديد.
آره! هيچ وقت نديده بود که ستاره عاشقانه هر شب بهش نگاه ميکنه،
و با اينکه دوره اما با تمام تلاش نور قلبشو بيرون ميده.
آره! امشب ماه هم نورش با شبهاي ديگه فرق داشت.
اونم ديگه عاشق بود و اينبار نور رو از قلبش بيرون ميداد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 16:37 توسط ایزدی |

اول با یه کلمه‌ی تکراری ولی پر معنی شروع می‌کنم،
می‌گم "سلام" .
نوشته‌ی امروز رو چطوری شروع کنم؟
آهان فهمیدم، بذار از "دل‌دادن" بگم.

تا حالا شده که کسی تموم زندگیت بشه،
یا این که خودت احساس کنی تموم زندگیته؟
تا‌ حالا شده که از شدت دوست داشتن دست به دامن گریه بشی؟
تا ‌حالا شده هر روز به یاد کسی باشی و
قلبت از شدت دل‌تنگی تندتند بزنه؟


حالا می‌رسیم به قسمت خیلی بدش

تا‌حالا شده که چندوقت بشه پشت سر هم
از اون خبر نداشته باشی و 1000 تا فکر بد
به سراغت بیاد و نگرانش باشی
ولی اون سرگرم کار خودش باشه، خوش باشه
ولی از تو خبری نگیره و تو رو در نگرانی بی‌مورد نگه داره؟


وقتی می‌فهمی برای کسی نگران بودی که به یادت نبوده
چه احساسی بهت دست میده؟
البته خدا می‌دونه، شاید هم به یادت بوده، کی چی می‌دونه؟
به هرحال انقدر سرگرم بوده که
این چند وقت یه بار هم باهات تماس نگرفته.

شاید هم دلش می‌خواسته یه  زنگ بزنه یا ایمیلی برات بده اما .....

بازم نمی‌دونم.

چند وقته دارم دل رو با این حرف‌ها خوش می‌کنم
ولی این "چرا ها" نمی‌گذاره راحت باشم.
همیشه دوست داشتم یه رابطه‌ی 2 طرفه داشته باشم
یعنی همون‌طور که من کسی رو دوست دارم،
اون هم من رو دوست داشته باشه.

رابطه یه جادهاس، یه جاده‌ی دوطرفه که هر دو نفر باید
در یک مسیر در یک جهت و با یک سرعت
در کنارهم به سمت جلو حرکت کنن.
اگر در یه جهت حرکت نکنن بهد از مدتی
از هم دور می‌شن و اگر با یه سرعت حرکت نکنن
باز هم از هم فاصله می‌گیرن.

ولی شاید هم یکی از 2 طرف باید
خودش رو با طرف مقابلش تطابق بده
مثلا سرعت حرکتش رو با سرعت حرکت اون طرف تنظیم کنه.
نمی‌دونم والا.

خلاصه اینکه خسته شدم،
نمی‌دونم به چه کسی و به چه مقداری اهمیت بدم
ولی یه چیز هست که بهم آرامش میده و اون اینه که:
"اساس کار دنیا بر پایه محبت بنا شده،
اگر یک ذره کسی رو دوست داشته باشی روزگار 3 برابر اون رو بهت برمی‌گردونه"

نباید جواب دوست داشتن رو  از طرف مقابل انتظار داشت
این دنیاست که چند برابر اون روبرات رقم میزنه
پس از دست کسی شکایت نکنم.

قلبم برای همه جا داره، یعنی خودم خواستم که این‌جوری باشه
ولی اعتراف می‌کنم که خیلی سخته.
سخته که وقتی می‌بینی کسی برای کار تو ارزشی قائل نیست
و اون محبت رو زود فراموش می‌کنه
ولی باید قوی بود و کار رو با اخلاص انجام داد.

این نامه امروز من کمی با نوشته‌های قبلی فرق داشت
اگه به دل ننشسته به بزرگی خودتون ببخشید.

ولی با تمام اینها بدون که منتظرتم ...

+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 13:7 توسط ایزدی |